بچها ساعتم ک زنگ خورد بیدار شدم حس کردم بین زمین و هوا معلقم بعد چشام هنوز تار میدید دیدم دوتا پاهام بالائه کمرم رو تخت من با نیروی خودم پاهامو بالا نبرده بودم بعد ی دفعه انگار هرچی پاهامو نگه داشته بود ول شد پاهام محکم خوردن رو تخت از ترس داشتم سکته میکردم رفتم ب مامانمم گفتم باور نکرد الانم از فکرش نمیتونم درس بخونم