برفی که نشست بر تنت
غمگینی چهره ی زنی ست
که تاوان دوست داستن را با چشم های کبودش داده
من سردم است
و کمی از سایه ام را آفتاب خورده است
و در خانه چیزی برای زندگی نمانده
دیگر وقت آن رسیده
که به خوابی زمستانی کوچ کنی
باید بیدارت می کردم
تا خون در رگ های خانه جاری شود...