امروز بالاخره ظهر راه افتادیم به سمت شهر مقصد 🙂
خب دیگه ، دوران خوشی خونه بابا همینجا رسما به اتمام رسید🤣 دیگه اینجا مامان نیست غذا درست کنه و بابا نیست بره هر چی اراده کنی بخره 😆 ای خدا چه غلطی کردم 🤕 آقا اصلا من نمی خوام برم دانشگاه . میخوام این ترم مرخصی بگیرم . اصلا میخوام انصراف بدم بشینم بخونم شهر خودم قبول شم 🚶♀️ اقا من حالا همینجوری به شوخی یه چیزی گفتم ، گفتم من میرم خوابگاه اینام جدی جدی باور کردن . یکی بیاد منو نجات بده
حالا جدای از شوخی ، امروز از صبح انقدر کار داشتیم که وقت سر خاروندن نبود . دو برابر وزن خودمون خرت و پرت و وسیله خوابگاه بزور چپوندیم تو ماشین و خودمونو در حالی که داشتیم زیر این وسایل فسیل می شدیم رسوندیم اونجا. انقدر خسته بودم که تا کتاب زبانمو باز کردم خوابم برد . چند دقیقه پیشم بیدار شدم دیدم همه خوابیدن و طبیعتا منم الان نمیتونم درس بخونم چون سر و صداش خانواد هرو بیدار میکنه 🥰
ساعت بیداری : ۸/۵
تایم استفاده از گوشی :۳:۳۲
ایین نامه : ۰ ص
نماز❌️
۳ یا ۴ بار مسواک❌️
نخ دندان یا خلال دندان❌️
شکرگزاری✅️
ورزش❌️
قبل ۸ بیدار شدن❌️
۵ دقیقه تنفس عمیق❌️
قرص اهن❌️
قرآن یا دعا❌️
ضد آفتاب❌️
تمرین با دست چپ❌️
لایتنر❌️
تمرین تایپ❌️
English study :
Vocab✅️
Grammer❌️
Listening❌️
Reading❌️
Writing❌️
Speaking❌️