سر این که یواشکی به مادر شوهرم گفتم شوهرم سیگار می کشه اومکلی بهم فحش داد دعوا کردن باهام من سه روز بیمارستان بستری بودم حتی خانواده شوهرم یه زنگ نزدن بهم حتی خواهر شوهرم خیلی نامرده دعوا های بینمون رو بیشتر کرد
من ۴ ماه عقدم شوهر داره گارگاه کابینت سازی میزنه و کلی وام قسط داره الان به من میگه یا دوسال عقد بمون برات عروسی بگیرم یا تابستون با ی جشن کوچیک بیا زندگی کنیم اون ۴ ساعت از من دوره دلتنگ هم میشیم هر دومون نیاز جنسی داریم ولی تاحالا کاری نکردیم از یطرفم ۳۰ سالمونه جفتمون و دوس داریم بچه دارشیم زودتر از یطرفم با مادر تو خونه سازش ندارم اصلا خیلی اذیتم میکنه از ی طرفم نگاه میکنه فامیل درست و حسابی نداریم دل خوش ندارم از هیچ کدومشون ولی اگه دوسال بمونم عروسی خوبی برام میگیره حسرت عروسی تو دلم نمی مونه به نظرت کدومو انتخاب کنم
الانم خواهر شوهرم که دوتا دختر داره دیروز اومده میگه ۴ ماهه حاملم از دیروز هی دارن پیش من میگن خوشحالی می کنن از دیروز کلی گریه کردم الان بچم می موند ۳سالش بود