بچه ها من یکم درونگرام همیشه ترس داشتم از ازدواج به دلایل مختلفی یکیش رفتن تو یه خانواده جدید
اینکه هرروز فامیل های اون مادرش خواهرش بخوان بهم زنگ بزنن ومن باید جواب بدم حرف بزنم اذیتم میکنه یکم
دلم میخواد ازدواج کنم ولی با خود طرف نه اطرافیانش :(((
یه مورد دیگه حس میکنم نمیتونم همیشه کنار یکیباشم چون بعضی وقتا دلم میخواد حتی موهاموشونه نکنم و با قیافه داغون تو خونه بچرخم
ولی توی ازدواج باید همیشه تمیز ومرتب باشی تا خدایی نکرده اقایی هوس نکنه بره با یکی دیگه :))
کلا ازدواج خیلی سخته نه؟
شما از تجربه هااتون بگید