ختنه که کردیمش آوردیم خونه مامانم باز کرد دید داره قطره قطره خون میچکه فک کردیم عادیه انقدم شادوخوشحال بودیم شیرینی اینا گرفته بودیم میخوردیم چایی اینا ک یبار دیگ مامانم باز کرد دید خون پاشید مادر شوهرم گف زنگ بزن دکتر ببین چی میگ زنگ زدم گفتم اینجوریه با داد گف زود بیارینش اینجا
ما رنگ و رو پریده فرار کردیم همه چی هم اونجوری مونده بود چایی ها و شیرینی خیلی خاطره تلخیه😔 دکتر بیشعور دید پسرم خون زیادی ازدست داده بدون بیهوشی و بیحسی بخیه میزد پسرم کبود شد از گریه اون دستیار احمقش خودشو گم کرد هیچ کاری نمتونست بکنه مامانم خودش پاهای بچمو گرفته بود و با دست دیگشم لوازمارو میداد دکتر تا بخیه کنه
از این ور بخیه میزد از اون ور خون میپاشید و برعکس خیلی بخیه زد انشالله خداازش نگذره عوضی رو
خدا برای هیییچ پدرمادری نیاره الهی آمین😔😔