2821
2789
عنوان

رمان قمصور

1196 بازدید | 10 پست

#یاسمن

#پارت_1



«بسم الله الرحمن الرحیم»



_ داداش... ازت چیزی کم نمی‌شه که. من تو انباریت موندم، کلفتی زن ‌و بچه‌تم که می‌کنم. یه‌کم فرصت بده جل‌و‌پلاسم‌ رو جمع می‌کنم و می‌رم...  


با آن چشمان دریده از نفرت و خشم نگاهم می‌کند.


خوب می‌دانم این کار در اِزای درآمدن صدایم است.


_هه! رفتن؟ زنیکهٔ جنده! فکر می‌کنی من بی‌خایه‌م؟ آبروم‌و جلوی کس‌و‌ناکس بردی. بذارم مفت بخوری، مفت بگردی؟ پا شو، گم‌ شو بریم محضر. یا صیغهٔ حاج‌اکبر می‌شی یا سرت رو می‌برم، پول خونت‌ رو هم می‌دم که آبروم واس تو زنیکهٔ هرزه‌ نره.


نیم‌نگاهی به پشت سرش می‌کند‌.


حتماً نرگس پشت دیوار است که چنین صدا به سر انداخته.


می‌خواهد گند و کثافتکاری‌اش را پاک کند.


_ حیف که خر و نفهم بودی، وگرنه خانوم داداشت می‌شدی.


نجوا می‌کند...


عق می‌زنم از این کثافت و نامرد.


مگر آدم به هم‌خونش...

نمی‌توانم بگویم که مگر می‌شود...


چون من، در این عمر ۲۰ساله‌ام، می‌دانم چه چیزها که می‌شود و چه چیزها که نمی‌شود.  


_ چی زر زر می‌کنی، جهان؟! بردار ببرش. شب اینجا نباشه این پتیاره. خدا ازت نگذره که آبرو برامون نذاشتی. بی‌خود اون شوهرت پرتت نکرد بیرون. گفت هرزه‌ای‌ها، ما باور نکردیمش... آشغال! عین زالو افتادی جون ما. گم شو، زنیکه! لیاقتت اینه بری زیر اون پیرمرد بخوابی... جهان! پرتش کن بیرون این مثلاً خواهرت‌و.


زمین تکیه‌گاه دست می‌کنم و بلند می‌شوم.


تنی دردناک از کتک‌های دیشب این نابرادری نامرد دارم.


حتی نمی‌خواهم به آن چشمان دریده و دهان دریده‌تر نرگس نگاه کنم.


_ برید بیرون... حداقل بذارید حموم کنم و لباس درست تن کنم.

#قسمت دوم


#باران


مادر بزرگم گريه ميكرد ، به دست و پاي مامانم افتاد و گفت
+دخترم ، ميدونم كه شوهرتو دوست نداشتي… ولي نكن اين كارو ،باران رو تنها نزار….
توي همون عالم بچگي درد عميقي توي دلم داشتم كه مامانم من رو نميخواست…مگه من چيكارش كرده بودم…
مامانم با حالت عصبي و با لحن بدي گفت
+ميخوامش چيكار؟! از خونه بابام كه نياوردمش…اون موقعي كه زجه ميزدم به پسرت كه نرو دنبال قاچاق…نرو دنبال فروش اين چيزا…ولي رفت، توي سالهايي كه بودش از دست خودش كشيدم…حالا الان تولشو بردارم دنبال خودم ببرم…تو هم نميخوايش بندازش دور….
مگه من اشغال بودم؟! كه بندازنم دور؟!
مامان بزرگم عصبي شد و گفت
+ببند دهنتو اگر گند كاري هاتو به روت نميارم، اگر كثافت كاري هاتو توي سرت نمي كوبم فكر نكن عاشق چشم و ابروتم…تا روزي كه پسر بدبختم زنده بود احترامتو داشتم به خاطر پسرم…حتي نزاشتي خاك قبر اون بدبخت خشك بشه بعد شال و كلاه كني…معشوقت بهت گفته كه بچتو بياري نميخوادت؟!
حيف اين بچه…حيف اين دسته گل كه ننش توووويي…خاك بر سرت كه انقدر بي لياقتي، لياقت داشتن اين دست گل رو نداري… گورتو گم كن ، فقط نري بعد از چند وقت فيلت ياد هندوستان كنه و برگردي…واسه هميشه قيد باران رو بزن…برو رد زندگيت منم شده برم كلفتي كنم ميرم نومو بزرگ ميكنم…از دهن خودم ميزنم يادگار پسرم رو بزرگ ميكنم…پسر من ادم بود…دنبال كار خلاف نبود…از وقتي چشمش تورو گرفت، از وقتي توي شيطان صفت پات توي زندگيش باز شد مجبورش كردي واسه نيازهاي تو بره سمت كار خلاف…وگرنه پسر بدبخت من چه ميدونست قاچاق عتيقه چيه… تو باعث شدي
كوبيد توي سينش و گفت
+الهي تقاص همه كارايي كه كردي رو پس بدي تا يكم داغ دلم اروم بشه…
مامانم بي توجه به حرفاي مامان بزرگم رو كرد سمت من و گفت
+يادت باشه هيچ موقع سراغ من نياي…دلم ميخواد زندگي جديدم بدون سر خر باشه و رفت….
مادرم رفت….به خودم اومدم و ديدم توي چند روز هم مادرم رو از دست دادم هم پدرم رو…بچه ارومي بودم …همه مشكلاتم رو توي دلم ميريختم…با بهت و ناباوري به جاي خالي مادرم خيره شدم …رفت…چه راحت از مني كه بچش بودم، پاره تنش بودم گذشت و رفت…
بغض كرده بودم ، چونم ميلرزيد ولي دلم نميخواست گريه كنم … هميشه كه بابام نبود مامانم باهام بد رفتاري ميكرد ولي فكر ميكردم ميخواد ازم زهر چشم بگيره كه بچه خوبي باشم، با خودم فكر كردم من كه هميشه سعي كردم…


من كه هميشه سعي كردم بچه خوبي باشم؟! چرا منو نخواست؟!
صداي گريه مادربزرگم توي كل خونه پيچيده بود…خيلي دوسش داشتم …بي بي خيلي مهربون بود رفتم كنارش و با دستاي كوچولوم شروع كردم موهاشو نوازش كردن و گفتم
+بي بي جوون گريه نكن… من قول ميدم دختر خوبي باشم…سر صدا نميكنم اذيتت هم نميكنم…
ترسيدم …يهو دلم لرزيد نكنه بي بي هم من رو نميخواد…
با بغض نگاش كردم و گفتم
-بي بي جون تو هم منو نميخواي؟! تو هم مثل مامانم از من بدت مياد؟!
بي بي من رو نگاه كرد و من رو كشيد توي اغوشش و گفت
+قوربونت برم من …درد و بلات به جونم مگه ميشه نخوامت روي تخم چشمام ميزارمت تا روزي كه نفس ميكشم جات روي سر منه…تو عزيز دل مني….
خيالم راحت شد كه بي بي من رو ميخواد….
ولي بازم نبود مامان و بابام واسم سخت بود …
"وسعت درد فقط سهم من است
باز هم قسمت غم‌ها شده‌ام
دگر آیینه ز من با خبر است
که اسیر شب یلدا شده‌ام
من که بی تاب شقایق بودم
همدم سردی یخ‌ها شده‌ام
کاش چشمان مرا خاک کنید
تا نبینم که چه تنها شده‌ام"
از فرداي اون روز زندگي جديدم شروع شد…وسايل خونمون رو جمع كرديم، من هميشه خونمون رو خيلي دوست داشتم مخصوصا حياط خونه رو …رو كردم به بي بي گفتم
-بي بي جون نميشه همين جا بمونيم؟!
+نه باران جان…اينجا اجاره اي هست مادر  نميتونيم اجارشو بديم …بايد بريم خونه من …اونجا راحت تر هم هستيم …
سريع گفتم
-چشم ، ببخشيد
بي بي دست از كار كشيد و اومد كنارم و گفت
+مادر چرا معذرت خواهي ميكني؟! تو كه كاري نكردي!!
-خوب …عاخه ترسيدم شما ناراحت بشي و من رو نخواي…
توي همون عالم كودكي همش ميترسيدم حرفي بزنم يا كاري كنم بي بي هم بگه من نميخوامت…ميترسيدم از طرد شدن …چون مادرم طردم كرده بود…ميفهميدم بابام مرده ولي با خودم ميگفتم اونم حتما من رو دوست نداشته وگرنه كاري ميكرد نميره…
نگاهي به بي بي كردم و ديدم چشماش پر اشكه…گفتم
-خوب بي بي ببخشيد من نميخواستم ناراحتت كنم…هر جا شما بگي ميريم …من اصلا خونه شمارو بيشتر دوست دارم تند تند داشتم حرف ميزدم و مثلا ميخواستم از دل بي بي دربيارم…
بي بي منو كشيد توي بغلش و زد زير گريه و گفت
+الهي بميرم براي دل بي تابت…الهي بميرم برات كه دلت پر ترسه…
سرشو گرفت سمت اسمون و گفت
+زن خدا ازت نگذره كه اين جوري روح بچه رو داغون كردي…
سريع گفتم
-بي بي خدا نكنه تو بميري…تو بميري من پيش كي بمونم…
ميترسيدم از تنها موندن …

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.


ميترسيدم از تنها موندن …از دزد هايي كه مامانم گفته بود اگر اذيت كني ميان ميبرنت و ميكشنت و توي دلت مواد مخدر ميزارن ميترسيدم….هميشه واسه اينكه مزاحمش نباشم من رو ميترسوند….
بي بي بيشتر من رو به خودش فشار داد و گفت
+باران ، دختر قشنگم، نگران نباش، انقدر نترس، فكر نكن چون اون زن بي عاطفه ولت كرد و رفت قراره منم ازت بگذرم…تو يادگار پسرمي…تو نوه عزيزمي….
دلم از حرفاش قرص شده بود
با كمك هم وسايل رو جمع كرديم ، مقدار زيادي از وسايل رو هم فروختيم به سمساري…با كلي غم كه توي دلم بود واسه بار اخر به خونمون نگاهي انداختم و از خونه رفتيم بيرون…قرار بود مامان بزرگم بره با صاحب خونه صحبت كنه و پول پيشي كه دستش بود رو ازش بگيره…
هميشه وقتي ميرفتيم خونه بي بي كلي بهم خوش ميگذشت ولي الان كه فكر ميكردم واسه هميشه قراره اونجا بمونم ناراحت بودم…ولي نبايد اعتراضي ميكردم…
بي بي خيلي سعي ميكرد كاري كنه كه بهم خوش بگذره…ولي خوب غم من كم چيزي نبود…
چند روزي گذشت و بي بي يه روز گفت
+دخترم بمون خونه ، من برم پول رو از صاحب خونتون بگيرم… ميخوام بزارم بانك كه واست بمونه…واسه روز مبادات…
حرفي نزدم و مثل هميشه گفتم
-چشم …هيچ كار بدي نميكنم تا برگرديد…
بي بي لبخندي به روم زد و از خونه رفت بيرون…
خونه هامون خيلي فاصله نداشت …سعي كردم خودم رو با عروسكام سرگرم كنم تا بي بي برگرده…
يكمي كه گذشت بي بي برگشت …عصبي بود و صورتش برافروخته بود…همين كه رسيد گفت
+خدااا الهي ازش نگذره…مادري كه نكرد واست از اون يكم پول هم نگذشت…نگفت من پير زن ، با يه بچه كم كن و سال …اون كه داشت ميرفت پي معشوقش…پول رو واسه چي گرفته از صاحب خونه…
خوب فهميدم مامانم رو ميگه..كم و بيش متوجه شدم كه پولي كه دست صاحب خونه بود رو مامانم گرفته برده…
چقدر دلم پر بود ازش…چقدر حس ميكردم بهم ظلم كرده…
اروم رفتم كنار بي بي و گفتم
-تورو خدا غصه نخوريد…
بي بي سعي ميكرد ارامش خودشو حفظ كنه ، ولي معلوم بود خيلي عصبانيه….
زندگيم بدون هيچ اتفاق خاصي ميگذشت…
٧ ساله شدم و بايد ميرفتم مدرسه…به شدت منزوي بودم چون دلم نميخواست كسي ازم بپرسه كه چرا با مادربزرگت مياي مدرسه…مادرت كجاست…پدرت كجاست….
بي بي همون اول سال وقتي واسه ثبت نام رفته بوديم توضيح داده بود كه چه اتفاقي افتاده و من كسي رو جز بي بي ندارم….


درس ميخوندم بدون اينكه كسي كمكم كنه…بي بي كه سواد نداشت كه بتونه به من كمكي كنه…

گاهي كلافه ميشدم از اينكه چيزي رو متوجه نميشدم ولي انقدر با كتابم سر و كله ميزدم تا بتونم متوجه بشم…

توي مدرسه همه دوسم داشتن چون هم درسم خوب بود…هم بچه ارومي بودم ولي بين بچه ها اصلا محبوب نبودم چون كسي از دلم خبر نداشت و همه فكر ميكردن خودم رو ميگيرم…ولي نميتونستم با كسي دوست بشم …ميترسيدم از اينكه بخواد دوستم هم يه روزي تنهام بزاره…چون هميشه با خودم فكر ميكردم كه من بد بودم كه مادرم من رو گذاشت و رفت….

به شدت عاشق درس خوندن بودم ، هر موقع كه ميشستم سر درس و مشقم بي بي با كلي ذوق نگام ميكرد و ميگفت

+يعني ميشه فارق التحصيل شدنت رو ببينم…

منم سعي ميكردم بيشتر درس بخونم…حس ميكردم هر چي بيشتر بخونم زودتر درسم تموم ميشه…

هر هفته با بي بي ميرفتيم سر خاك بابا…بي بي جز بابام بچه اي ديگه اي نداشت ، چون اون جوري كه واسم تعريف كردن بابام كه ٢ سالش بوده پدربزرگم تصادف ميكنه و از دنيا ميره ، بي بي هم خرج زندگيشو از حقوق بابا بزرگم ميگذرونده …

با خودم داشتم فكر ميكردم حتي خانواده مادرم هم سراغم رو نگرفتن، البته وقتي مادرم من رو نميخواست اونا چرا بايد ميخواستنم…

كم كم بزرگ ميشدم..ولي همچنان همون جور گوشه گير بودم …و اصلا هيچ دوستي نداشتم…تنها دوستم ، تنها همدمم، تنها دلخوشيم بي بي بود….بعضي شبا وقتي ميخوابيد ميشستم بالا سرش و زل ميزدم بهش ، توي دلم با خدا حرف ميزدم و ميگفتم خدايا نكنه بي بي رو ازم بگيري…از فكر نداشتن بي بي دلم پر غصه ميشد چون توي اين دنيا به اين بزرگي من هيچ كسي رو جز بي بي نداشتم ….

زندگي ارومي داشتيم ، نميگم توي رفاه كامل بودم ولي خوب بي بي سعي ميكرد واسم كم نزاره منم ممنونش بودم، سعي ميكردم خواسته زيادي ازش نداشته باشم كه نكنه يه موقع شرمندم بشه…

كلاس دوم دبيرستان بودم ، انتخاب رشته كرده بودم و به عشق دكتر شدن ، علوم تجربي انتخاب كردم…با خودم مدام توي رويام خودم رو توي بيمارستان تصور ميكردم…كه توي بلند گو صدام ميكنن…و كلي هم مطمئن بودم كه ميتونم به اون چيزي كه ميخوام برسم…چون درسم فوق العاده عالي بود و از همون اول شاگرد ممتاز مدرسه بودم…چون تنها سرگرميم درس خوندن بود…گاهي جلوتر از اينكه معلم درس بده ميشستم و …

2828
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز