با مادربزرگم چندبار رفتم حمام
یبار موهام را حنا گذاشت تا بعد منو ببره حمام منم چقدر خوشحال بودم که میخاد موهامو حنا بزاره
داییم از کنارم رد شد گفت ای بیچاره
وقتی حنا را گذاشت از لزجی و سنگینی سرم و بودی بدش هی نق میزدم بریمحمام بریم حمام
منو برد حمام تقریبا داشتم از حال میرفتم بخاطر حنایی که رو سرم بود
حموم عمومی نورپردازیشم خیلی خوفناک بود
من فقط از اون حوضچه خروجی خوشم میومد که ابش خنک و تمیز بود
دیگه بعد حموم رسیدیم خونه هم نتونستم لب به غذا بزنم و بیهوش افتادم یه گوشه