بچه آخر یه خانواده هستم پدرم تو بچه گی از دست دادم و از همون زمان همیشه تو سری خور بودم و مامانم مدام با دیگران مقایسه ام می کرد و عزت نفس و اعتماد به نفسم صفر کرد، با همه وجود دانشگاهم رو رفتم و شاغل شدم و تو مجردی برای خودم خونه خریدم، ولی با یه کارگر ازدواج کردم نه تنها مامانم خودم رو همیشه منت میکنه که شوهر و بچه هامم مدام ایراد میگیره، برای کارهاش من بچه اش هستم و اگه انجام ندم هزار منت که اگه من بزرگت نمیکردم الان تو این نبودی و.... اما وقت بساط شادی و خوشی باقی خواهر برادرا بچش هستن، با اینکه قیافه ام هم بد نیست اما کمال گرایع به شدت، یه جورایی عارش میاد بگه این بچه منه و با من جایی بره، فقط دنبال آدم های زبون باز و پولدار میره، من و شوهرم خیلی بهش خوبی کردیم ولی دریغ از یه تشکر، جنبه انتقاد هم نداره باهاش حرف بزنم هروقت حرف میزنیم تهش به دعوا ختم میشه که من هیچ جوره تو و خانوادت قبول ندارم و کلی تو سرم میزنه 😥😥😥گاهی وقتا دلم میخواد کلا دورش خط بکشم اما چه کنم مادرمه
یسری از شرایطت مث منه همین منت گذاشتن مامانو و اینک هرکاری براش میکنی نمیبینه وبین منو خاهرم فرق میزاره و دقیقا انتقاد پذیر نیس تا ی چیزی بگم از دستم ناراحت میشه
خدا خودش مادرتو ببخشه توهم ببخش ..در این صورت آروم میشی به زندگیت برس
من که بخشیدمش و ازش به درگاه خدا شکایت ندارم اما واقعا دلم از این تبعیض ها میگیره، تو این زمونه همین قد که شوهرم سالمه و اهل کار هزار بار خداروشکر میکنم ولی زخم زبون هایی که میشنوم آزارم میده
مادر من میگفت برادرت هر چه قدر هم کم احترامی کنه برادرته بذار روسرت بهش احترام بذار اموالی که از بابات هم به ارث میبری بده بهش مگه میشه بگم مادرمه و بگم چشم؟
مادر من میگفت برادرت هر چه قدر هم کم احترامی کنه برادرته بذار روسرت بهش احترام بذار اموالی که از با ...
نه دیگه هرکس حقی داره، حالا مامان من خدایی تو بحث مالی که خودش خواسته باشه به کسی چیزی بده زیاد فرق نمیزاره، ولی تو باقی چیزا خیلی، مثلا اگه قرار باشه با کسی شریک بشه ترجیحا من نیستم یا بخواد با کسی سفربره