اینم همییییین
اون روز میگف دختر کوچیکه آرزو ب دل شده بود برا مسافرت و فلان چ خوب شد ک از طرف سرکارم رفتیم و اینا شوهرمم گف اره من همش دلم بااین میسوخت مامانمم گف اره همش میگف همه همه جا میرن ا
ما فقط نمیریم شوهرمم گف این سری برنامه میچنیم همه باهم چن روز بریم مشهد ازونورم شمال
تو دلم گفتن خدایا منو بکش ب سفر بااینا نرسم
هرچند الانشم سرجهازیمن
من خونم ی شهر دیگست الان بخاطر کار شوهره و خواهر بزرگش آواره شدم خونه ننش
بعد اون سهری ک من هستم خونه مادر مادرشوهرمم اونجاس
هفته پیش دوبار رفتیم ب خونمون سر بزنیم ننش و دختر کوچیکه هم چسبیدن بما راه افتادن
ینی نفس راحت نمیتونم بکشم از دست اینا