فکر کنید عاشق ی پسری هستین طرف بشدت خودشیفته مغرور لوسه
ی مدت بینتون ی خبرایی بوده اما نشد ک بشه و متاسفانه قلبتونو باختین بهش و اون فهمیدو به بدترین شکل ممکن غرورتونو شکست و رهاتون کرد
خلاصه سرتونو درد نیارم
جدیدا فهمیدع هفت صب میرم سرکار
میاد سر خیابونمون تو ماشینش میشینه منو نگاه میکنه و دنبالم راه میفته
نمیدونم منتظر کیه چرا اصلا اونجاست داره دیونم میکنه هرکاری میکنم بهش فکر نکنم نمیشه
چرا اونجاست به نظرتون تقریبا دو ماهی از هم بیخبریم
قبلا بهم میگفت سر ظهراهم میاب خونه واسه ناهار ی بار گفتم اره از همون موقع ظهرا مغازش بازه همیشه! در صورتی ک قبلا یک میبست میرفت تا چهار
چیکار کنم؟ توروخدا ی حرفی بزنین خیلی بهم ریختم
از طرفیم بهم بار اخر گفت اصلا برام مهم نیستیو این چرتو پرتا