سال ۹۸ ترم سه دانشگاه بودم شکست عشقی خورده بودم فک میکردم مال اونه این حس و حالم بعد کرونا شد خونه نشین شدم و بشدت تنها خیلی بدتر شدم به حدی که همش به این فک میکردم ادما چجوری باهم ارتباط میگیرن مهمونی میرن حالشون خوبه بیرون که میرفتم انگار از سلول انفرادی درومده بودم دنیا برام عجیب بود بعد کرونا تموم شد یکم با دوستام نزدیک تر شدم از تنهایی درومدم بازم حالم خوب نبود اونموقع میگفتم بخاطر خسته شدن از درس و نداشتن درامده بعد از اون درسم تموم شد یه مدت میرفتم باشگاه عاشق ورزشم بودم ولی باز حالم خوب نبود باز میگفتم بخاطر نداشتن شغله الان شاغلم مرتبط با رشتم چیزی که چندسال قبل آرزوشو داشتم ولی باز حالم خوب نیست همش میگم که چی؟ اصن زندگی که چی؟ برم سرکار که چی؟ بذارم کنار و نرم سرکار که چی؟ خوشتیپ و خوش اندام بشم که چی؟ ازدواج کنم که چی؟ الان که به سرگذشت زندگیم نگاه میکنم میبینم من یه ظهر شاد دارم با روابط و دوستای زیاد و از درون فقط یه افسرده ام که هیچی براش معنی نداره
غصه ندارم فقط نسبت به همه چی بی تفاوتم دلم میخواد تایم زودتر بگذره و به لحظه شیرین مرگ نزدیک بشم