ولی من بی حس بی جان
دسته گل هم توی دستم مثل خودم خشک شد
با پاهایی که انگار بهشون قل بسته شده بی هدف میرفتم
بی مقصد
این پسر با این استعداد
با این تیپ و این قد و بالا
و منی که با اون همه کپ کپه و دب دبه عاشق این مرد شدم
نه باز هم غرور لعنتی
کارم به مشاوره و روانشناس کشید
مشاور بهم گفت این عشق نیست و زود گذره که صد البته دروغ محض بود که هنوزم توی دلم شعله داره
گفت به سطح انواده ها فکر کن
داستانتون بعد ازدواج فرق میکنه و ورق برمی گرده
انواع حس هایی مثل ترحم و لطف کردن به سراغت خواهد آمد و استارت مشکلات بعدی
برام ورزش و یوگا تجویز کرد
-نمیدونم شایدم راست میگفت اگه اون مرد میومد توی زندگیم مطمئنم پدر مرحومم و مادر مهربانم هیچ مخافتی نمیکردن. ولی با دوستام و فک و فامیلم و از همه مهمتر خودم چطوری کنار میومدم
خیلی با خودم کلنجار رفتم