بابام الکلی بود
سر کار نمیرفت
کس و کاری نداشتیم چون از بچگی پدر بالا سرش نبود کلا خانواده واسش معنا نداشت
انقد دلم میخواست بابام سربه زیر باشه نماز بخونه
یه شب که دوباره افتاده به جون ما که شیشه الکل من و شما برداشتین باهاش دعوام شد دلم خیلییی شکست داشتم با گریه بهش میگفتم من دخترم بابا
تو رو خدا اذیتم نکن
وقتی همه خوابیدن نشستم گریه کردم پیش خدا
ازش کمک خواستم از حضرت ابوالفضل کمک خواستم
شاید باورت نشه
یه هفته بعد بابام اومد به دست و پای مامانم افتاد
که من و حلال کن من دارم میمیرم من شمارو اذیت کردم
داشت گریه میکرد
گفتیم چیشده؟
گفت دیشب تو خواب دیدم مستم
یه آقای قدبلند اومد پیشم گفت بازم مست کردی؟
میگه زبونم گرفته بود از هیبتش گفت دیگه نباید مست کنی گفتم دیگه مست نمیکنم
از اون خواب به بعد ۳ سال میگذره بابام به معنای واقعی توبه کرد بابام نشده یه شب از نماز صبحش بمونه میره مسجد حضرت ابوالفضل نماز میخونه
خدایا نمیدونم چطور این لطفت و جبران کنم🥲♥
امیدوارم هر حاجتی دارین خدا بهتون بده