می دونم تو زندگی باید با سرنوشتمون سازگار بشیم اما از درد جسمی دیوونه شدم دیگه...
درد جسمی باعث درد روحیم شد
درد روحیم باعث تغییر شخصیتم شد
تغییر شخصیتم باعث ضعیف شدنم شد
ضعیف شدنم باعث از بین رفتن امیدم شد
از بین رفتن امیدم باعث نابودی اهدافم شد
نابودی اهدافم باعث میل به مردنم شد
میگم نمیتونم با سرنوشتم سازگار شمااااا ولی انگار همین الانشم سازگار شدم
سرنوشتم مردن از بیماریه و من همین الانشم منتظرم زود زمانش برسه پس فکر کنم پذیرفتم...
اوایلش از مرگ میترسیدم اما الان منتظرشم تا به درد جسمیم و روحیم پایان بده
اه من که این نبودم اینقد پخش زمین نبودم😅
من خیلی قوی بودم واقعا میگما تو بچه های فامیل هیشکی قدرت بدنی منو نداشت
هیشکی هوش و شادی منو نداشت
یه ماه دیگه تولدمه اما آخرین تولدمه آخ چقد دردناکه...اما مرگو ترجیح میدم چون....
از درد وحشتناک خستم
از خوردن قردن قرصای زیاد که باعث تهوعم میشن خستم
از خوردن غذاهای تکراری و بی مزه خستم
از سردردای زیاد موقع بیداری و خواب خستم
دلم برای خودم تنگه خییییییلی تنگهههههههههه😭😭😭😭😭😭
کاش زودتر بمیرم و راحت شم
آره زانو زدم بدجور زانو زدم
مهم نی برام که بگیرم سرطان اینم یکی از مرضام
من که هر روز میمیرم اصلا بمیرم همین الان
الهی اگه قراره ذره ذره درد بکشم و ذلیل شم همین الان بمیرم الهی آمین
اما از خودم و خدا خیلی گله دارم چون خیلی رویا به خودم بدهکارم خیلی رویا به پدر و مادرم بدهکارم...