بچه خورد میشه میره تو اتاق و تا صبح گریه میکنه به خودش قول میده هیچ وقت عمو و زن عموش و بابت این قضیه سرزنش نکنه دختر قصه ما میشه 19ساله یه دختر جوون با نشاط و درجه یک یهو یه غولی از سیاهی رو زندگیش خیمه میزنه یه علائم عجیب غریب سراغش میاد برادرش پیگیری میکنه میبرن دکتر دوا میفهمن بله همونی که فکرش و نمیکردیم دختر له شد میگه دانشگاه نمیرم مادرش میگه امکان نداره خیلی ارومش میکردن از درون داغون بودن اما با نشاط رفتار میکردن