یه روز فضه رفت پیش امیرالمومنین....امیرالمومنین دید بار وبندیلشو بسته داره میره گفت فضه تو کجا؟هیشکی جواب سلام منو نمیده همین شما چندتا موندید تو هم میخوای ما رو تنها بذاری گفت آقا دیگه خسته شدم می خوام از این خونه برم حسین ع رو ساکت می کنم زینب س گریه می کنه این کوچیکترا ساکت میشن ولی حسن ع هی گریه می کنه میگم بگو چی شده میگه مادرم گفته حرف نزنم.........
امان از دل زهرا س امان از دل امام حسن مجتبی ع