بودم که از بچگی توی شرایط مالی مناسبی بزرگ شدم
زرنگ ...باهوش....شاگرد اول کلاس ...شاد ..تلاشگر
و تک دختر و عزیز که تقریبا همه چی فراهم میشد براش
امااصلا محیط آرومی نبود خونمون
دعوا ..مشاجره ....
از وقتی که یادم میاد تصمیم گرفتم هر طور شده درس بخونم تا شاغل بشم تا هیچوقت برای پول گرفتن از شوهرم سرکوفت نبینم
درس بخونم تا به همه آرزوهام برسم
درسته دکتر نشدم ولی کارمندم و راضی
برای ازدواج مردی رو انتخاب کردم که اخلاق داره ولی توجه به پول نکردم
گفتم اگه خوش اخلاق باشه برام سعی میکنه همه چیو فراهم کنه
پدرم ورشکست شد و خونه نشین
دیدم پول موندگار نیست
اما بعد ازدواج به چیزایی که فانتزیه همه دختراست نرسیدم
نه عقد خوبی نه لباس خوبی نه هدیه ای نه جشنی نه عروسی نه حتی طلا همش توی دلم موند
ازدواج ما فقط یک حلقه بود و یه امضا توی محضر
و تمام و البته همسر خوب ..که الان فکر میکنم اشتباه کردم
چقدر تلاش کردم خودم بتونم برای خودم کاری کنم ...عروسی بگیرم
نشد
افسرده شدم ...
خداخواسته توی اوج کرونا و بااسترس باردار شدم بچه در ۸ ماهگی با سزارین دنیا اومد و بعد یک هفته فوت شد
شدم یه دختر افسرده ای که فکر میکرد خدا هم باهاش سر لج داره
دارو ...دکتر ....دارو ...دارو ...
۵ ساله زندگی نکردم ...شاد نبودم
دیگه دلم به چی خوش باشه
پس قشنگیه زندگی چیه؟شادی زندگی کو ؟