این که مادرت یه سری ایراداتی داشته معنیش این نیس که توی هیچ قسمتی خوب نیست، اینکه اینقدر نگران از دست دادنش هستی شبیه یه جور طرحوارهست
اگر ترست واقع بینانه بود اینقدرررر حق به مادرت نمیدادی و به از خود بیزاری منجر نمیشد
ترست کورت کرده و منشاء این ترس به طرحوارهت برمیگرده
پیشنهاد میکنم در خفا و بدن اطلاع مادرت (که به همه خالههات میگه و حتما هم بهت انگ دیوونه خواهد چسبوند) بری از یه مشاور کمک بگیری برای این ترست که باعث شده هر حرف ناحقی رو از مادرت بپذیری
برای مثال به خودت تو آینه نگاه کن، تو اینهمه عاشق مادرتی ولی اون همینکه عصبانی میشه بهت میگه ازت متنفره
تو یه آدمی و زیباییهای مخصوص خودت رو داری ولی اون تو رو به یه تیکه ... تشبیه کرده!
باور کن مادرت مشکل داره! حداقل تو کنترل عصبانیتش!
و اگر باور این برات سخته برو مشکل طرحوارهی خودت رو حل کن