مباش آرام حتی گر نشان از گردبادی نیست
به این صحرا که من میآیم از آن، اعتمادی نیست
به دنبال چه میگردند مردم در شبستانها
در این مسجد که من دیدم، چراغ اعتقادی نیست
نه تنها غم، سلامت باد گفتنهای مستان هم
گواهی میدهد دنیای ما دنیای شادی نیست
چرا بی عشق سر بر سجده تسلیم بگذارم
نمی خواهم نمازی را که در آن از تو یادی نیست
کنار بسترم بنشین و دستم را بگیر ای عشق
برای آخرین سوگندها وقت زیادی نیست
مرا با چشمهای بسته از پل بگذران ای دوست
تو وقتی با منی، دیگر مرا بیم معادی نیست...