رفته بودیم مهمونی خانوادگی
بعد یکی از فامیلای دوووور بابام که خییییلیی وقته منو ندیده بود دید اونجا اومد بغلم کرد بلند گفت ماشالللله فاطمه چقد خوشگل و قد بلند شدی
عمم پیشمون بود یهو یه نشخند زد با مسخره گی نگاه کرد به قدم و صورتم قیافشو کج کرد نگاه کرد به اون خانومه گف این خوشگل شده؟ والا زشت تر شده که
بعد خندید رفت
خسته شدم از اینکه مسخرم میکنن
قیافم دست خودم نبوده که
اون از دوستم ک چپ میره راست میره میگه من خوشگلم من از تو بهترم تو زشتی
اونم از داداشم ک بهم میگه پیر دختر
اینم از عمم که تو جمع میگه زشت