بابام میخواست وام بگیره ضامن میخواستن
بعد به داییم گفت داییم قبول کرد که ضامن بشه
خلاصه فرداش بابام بانک بود نشسته بود میگفت هادی منو ندید رفت مستقیم پیشرئیس بانک میگه گفتش من مدارک میدم ولی نمیخوام ضامنش بشم شما بگید سقفش پره و نمیتونه ضامن بشه
میگه قشنگ خودم شنیدم اینو گفت میگه داد و رفت میگه حالا بانکی ها هم گفتن خب نمیخواست بشه ازاول میگفت نمیشم الان باز وام شما عقب میفته یه عالمه
بابام خیلی ناراحت شده بود
منم عصابم خورده
آخه نمیخواستی ازاول قبول میکردی الان اینجوری کار مارو لنگ نکنی