من یه ماجرایی میخوام تعریف کنم
یکی نوشته بود برام که :
من وقتی بچه بودم با پدرم رفتیم جایی و یه لحظه دستم رها شد و گم شدم و دستم رو به سمت یه آقای روحانی گرفتم اما اون توجهی نکرد تو همین لحظه یکی پیدا شد دستم رو گرفت و کلی منو خندوند و شوخی کرد باهام
یه پسر جوان بود و بهم گفت میخوای شوهرت بشم با شوخی حالا من بعد از تقریبا ۱۴ سال دانشگاه رفتم و همون پسر رو تو دانشگاه دیدم و غش کردم و عاشقش شدم بعدا که خوب فکر کردم دیدم همون پسریه که بچگی دیده بودم
کلا دوهفته دانشگاه رفتم اما مدتی که دانشگاه نرفتم بهش فکر میکنم اما جای جالب این بود که اون پسر تغییر چهره نداده بود و کاملا جوون بود