در کوچه ام،در یک کوچه خلوت وبی کس راه میروم.بدون نگاه به پشت سر،درنقطه ای که راهم را تاریکی فرامیگیرد،گویی رویایی میبینم که درانتظارماست.آسمان سیاه با ابرهای خاکستری پوشیده شده.گویی رعد وبرق پنجره ی خانه هارانشانه گرفته.عالم وآدم درخوابند،فقط دو دوست بیدارند.یکی منم ودیگری پیاده روهای خلوت
رفتم خوندم سعی کن ی راهی پیدا کنی بخاطر این زود عصبی شدنش الان جلوشو نگیری بعدن نمیتونی از پسش بر بیای بهت بگم با خانوادت در میون بزار بزار باهاش حرف بزنن خودشو جمع کنه
ببین اینم بگم قبول کن اون خانواده داره ی سری مشکلات ک همه دارن یکم باهاش کنار بیا ن تا جایی ک پرو بشه هر کاری کنی خانوادشون