سلام من موضوع رو تعریف میکنم میشه مثل یه خواهر کمکم کنین نظرتونوبگین
دیشب یه اقایی رو دیدم که دیابت داشت به همسرم گفتم بیچاره خیلی گناه داره از طرفی مادرشوهرم فشار خون داره و من چند روزه بخاطرش ناراحتم و میگم بیاد خونه ما تهران تا بهش رژیم غذایی بدیم خوب بشه و مواظبش باشیم
شوهرم وقتی گفتم بیچاره این مرده دیابت داره گفت چرا نمیگی بیچاره مادر من منم گفتم دیابت سخته این مرد گفت من مادرم مرده اگ تو خونه یکم برنج بخورم میرم کما ولی مادر تو که مریضیش در حد این نیست این حتی ممکنه بمیره
نااحت شده ک چرا من گفتم در حد اون نیست مریضیش
مادرمم حرف منو تایید کرد و گفت من چیز بدی نگفتم چون فامیلمون از دیابت مرد گفتم یعنی سخته
ایا من باید میگفتم اره فشار خون سخت تره؟قهر کرد و صبح بهش گفتم چرا دیشب الکی قهر کردی الان چرا قهری اونم باز گف اره تو به مادر من بی احترامی کردی گفتی مریضیش خاص نیست🫤بعدش هم بگو مگو مرد و جلوی مادرم من رو زد و منم دیگه اینقدر ناراحت شدم رفتم پیش مشاور اما مشاور فقط حرفامو گوش داد و گف دوباره برم و گف برو پزشک قانونی برگه بگیر
😔کمکم نکرد شما کمکم کنین من چیکار کنم شوهرم همچنان قهره و بدتر هم شد جلوی مادرم گفت تو بدرد نخوری لاغری درصورتیکه وزنم۶۰شده از قبل خیلی تپل تر شدم کلا خیلی به همسرم رو دادم و باعث شدم اعتماد ب نفس خودم بیاد پایین مشاور هم همینو کف من هیجوقت دوس نداشتم جلو خانواده دعوا کنیم ولی اینبار خیلی بد شد