بنظرتون هازولی چرا به سانشای هی جملات عجیب میگفت ؟
من نمیفهمیدم اصلا
هی بهش میگفت احساسی که بهت دارم فراتر از یه عشقه
تو برام خاصی و مثل حیون خونگیم هستی
حتی تو قسمت های آخرم میگفت چیزی که بین منو جینگ بود فراتر از یه عشق بود فقط خاطره های خوب موندن
چرا اینقدر مواظب سانشای بود نسبت به دوستای دیگش
میدونم یه جایی نقشه کشید که احساسات سه رو درگیر کنه
ولی درکل یه حسی بهم میگه انگار اون هم عاشق سانشای بودش هم عاشق جینگ
ولی دلش بیشتر پیش جینگ بود
یه جورایی احساس میکنم وقتی سانشای رو میدید که چقدر تلاش میکنه به عشقش برسه پشیمون شده بود از اینکه چرا جینگ رو رها کرده و از اینکه سانشای بهش یاد داده بود یه جورایی حسرت میخورد که چرا مثل سانشای برای جینگ تلاش نکرده
نمیدونم شایدم بخاطر اوتیسم خفیفی که داشت بودش
در کل خیلی ترسناک و عجیب بود
نظر شما چیه ؟؟؟