اره دوتا بزرگ تر هارو میگم
میدونی من به دوستم چیزی نمیگم چون میگم یه وقت خوشش نمیاد حس میکنم مقصر خودشه بچه اولشو مامانش اینها بزرگکردن بچه دوم و خودش داره تنها بزرگ میکنه برا همینم بلد نیست چکار کنه
مثلا رفتیم بیرون داره چیزی انتخاب میکنه بچه کوچیکه تو کالسکه پاشده وایستاده دوستمم مشغول انتخاب گردنبند محوووو کار خودش بعدم فکر نکن بچه کنار دستشه نه اندازه سه قدم اونورتره یا بچه مدام فقط در حال شیر گاو سرد خوردنه خونه ما میاد فقط فقط شیر میخوره
پسر بزرگش مثلا میاد خونه ما فکر کن از ناهار تا عصر که برن خونه سرش تو گوشیه داره بازی میکنه ما اصلا نمیبینیمش کنج اتاق برا خودش میشینه
اصلا بهش تذکر نمیده بیا تو جمع
اینها چیزهایی که ازش میبینم ولی خب حرفی نمیزنم