با دعا و آب دعا دادن داداشم رفت گرفتش اولش میومد خونمون داداشم اینقدر بدش میومد میگفت محلش ندین (بیوه هست یه پسرم داره ) چند بار غذا و شربت داد دادشم بخوره بهش میگفت عکس بفرس بعد اینکه خوردی برام بفرس بدونم میخوری اینقدر واضح تا اینکه داداشم بالخره رفت گرفتش فکرشم این بود سنم داره میره بالا تا کی مجرد باشم چیزی ندارم و ...
حالا دوساله زنده یه دختر یه سال و خورده ای دارن به شدت اهل غیبت و ...
رابطش با ما هم کم شده داداشم ما یه چیزی بهش تعارف کنیم از ترس زنش جرعت نمیکنه بخوره
تا اینکه تا یه مدت پیش داداشم در اومده به من هیچی ندادین و ... برا من کاری نکردین (آخه مال و ثروت هیچی نداریم که بخوایم بدیم بهش) و با داداش اون یکیم دعوا کرده دادشم به اون دادش که زن داره گفته تو بهت دعا دادن بدرد ما نمیخوری اون روز مامان نبردی یه ساعت بعدش رفتی مادر زنت بردی زنت دعا گرفته از ما دور و دل سیات کرده اینم قهر کرده رفته به زنش گفته زنش زنگ مامانم زد که مهدی (داداش اون یکیم ) حق نداره پیش سینا (شوهرش )اینجوری بگه و شروع به نفرین کرد مامانمم قطع کرده حالا چند روزه که اصلا پاش اینجا نذاشته داداشم با همه قهر کرده میدونم و مطمئنم که زنش پرش میکنه (زنش میشناسم که اینجور میگم ) اونم از ترس زنش نمیاد
دلم تنگه برا روزای که بود 😭😭 برا روزای که با خانوادم خوب بود الان دیگه نیست😢 دیگه اول مشکلا و اختلافاته😥 داداش اون یکیم زن بگیره بدترم میشه چون زن این حسووده
برادرزادمم بعدا با ما بد میشه کینه میگیره کاش هیچ وقت این وصلت سر نمیگرفت اینا خیر هیچ کس نمیخوان بد ذاتی (چندین ساله تو یه شهریم و میشناسیمشون)