با مامانم صحبت کردم و درونش تا حدودی فهمیدم.
بدون اینکه دعوا کنیم و هرچی باهاش حرف زدم . خواستم نظرش بدونم جایی که موافق بودم سر تکون دادم جایی هم که نه سعی کردم چیزی نگم یا آروم نظرم بگم.
و حرف هایی زد و فهمیدم تا حدی درونش.
•گفت واقعا پشیمونه بچه داره(البته همیشه میگه)
•گفت باباتون از شما بیشتر دوست دارم ،حتی بچه بودین هم باباتون بیشتر دوست داشتم.
•الان راحت می تونم بذارمتون کنار ، یک جورایی فهمیدم کلا درصد دوست داشته شدنم از طرف مامانم کمه.
•فهمیدم از زمانی که نیاز هاش برآورده نکردم،و باهاش شروع کردم به مخالفت کنار گذاشته شدم.
•گفت من حق دارم توهین کنم ولی تو به عنوان بچم نمی تونی ، و اگه بهت بربخوره تو روانی و مشکل روانی داری.
•گفت تو دوستم نداری ، بابات بیشتر دوستم داره(نظر خودش بود)
واقعا محبت کردن به کسی تاثیری نداره ، من واقعا تنها کسی هستم که بیشتر از همه به فکر مامانمم، بوسش می کنم. باهاش شوخی می کنم ولی همیشه ترد می شم.
مامانم به وضوح خواهرم بیشتر دوست داره ، بیشتر باهاش کنار میاد ، گفتار ملایم تری داره ، کمتر متهمش می کنه ، تزش حتی عذرخواهی میکنه با اینکه خواهرم به شدت پرخاشگر و مغرور
البته من خواهرم رابطه خوبی داریم می خوام بگم این موضوع تاثیری نذاشته
یکی از فاحش ترین تبعیضی که مامانم همیشه داره ، خواهرم هروقت بخواد باهاش بره جایی سریع همون لحطه آماده میشه و می ره.
ولی با من نه ، مثلا می خواستم بریم پیاده روی کلی التماسش کردم گفت تا خواهرت نیاد نمیام.
خلاصه دنیا عجیبه دوستان ، راستش مثل یک گوش حرف هاش گوش کردم ولی دلم شکست و بغض کردم.