دوستم وقتی ۸ سالش بود ، پدر و مادرش طلاق گرفتن
قضیه اینکه که:
مادر دوستم (زهرا) وقتی ۱۶,۱۷ سالش بود با پسری آشنا میشه .... دوست نبودن ، همسایه بودن...
انگاری بخاطر ۴ کلام سلام علیک حس میکنه دوسش داره
پسره هم همین حسو پیدا میکنه
تا اینکه پسره میره خواستگاریه زهرا
اما مادر پسره و مادر زهرا هعی سنگ مینداختن
انگاری که جفتشون موافق وصلت نبودن
وقتی هم مادرا موفق نباشن ....، خب وصلت اتفاق نیفتاد و خراب شد
زهرا تا ۲۲ سالگیش هر روز گریه کرد ، هر روز غصه خورد
یه بارم رفت به پسره گفت من دوستت دارم ، بیا و خواسته های نابه جای مامانمو قبول کن ، من بهتتتت قول میدم که اذیتت نکنم و همراهت باشم ... فقط بیا و کمک کن مامان هامون رو راضی کنیم
اما پسره نموند،... پسره دنبال دردسر نبود ، یه ازدواج آسون میخواست نه کلی مشقت و خواهش برا دختر گرفتن...
خلاصه زهرا تا ۲۲ سالگی همش گریه کرد و....
تا اینکه وقتی ۲۲ سالش بود ، پدره دوستم (آقا محمد) رفت خواستگاری مادره دوستم (زهرا خانم)...
محمد بیچاره از همه جا بی خبر میره سراغ اینو و خاستگاری میکنه (خواستگاری سنتی)
پدر و مادر زهرا میگن محمد سرش به تنش می ارزه و به دخترشون زهرا میگن اینو قبول کن
زهرام با خودش میگه تا کی میخوام برای اون پسره همسایمون (عشقم ) گریه کنم ،بذار ازدواج کنم ، تلاش کنم که شوهرمو دوست داشته باشم
همین کارم کرد...
محمد و زهرا ازدواج کردن
یک سال عقد بودن
سه سال بعد عروسی بچه نداشتن
و زهرا کل این سال ها تلاش کرد که عشق محمد تو دلش بکاره
حتی بچه دار شد و دوستمو(زیننبو) دنیا آورد
۱۲ سال با شوهرش زندگی کرد
حاصل زندگیشون به دختر خوشگل به اسم زینب بود
امااااا
اما زهرا روز به روز پیر و پیرتر میشد
کم کم مریضیه اعصاب گرفت
کم کم شکسته و شکسته تر شد
همه میگفتن زهرا چشه آخه ؟
تا اینکه زهرا به شوهرش محمد همه چیو میگه
میگه من عاشق پسره همسایمون بودم و هستم
۱۲ سال تلاش کردم عاشق تو باشم ولی نشد
من دیگه نمیتونم ادامه بدم و طلاق میخوام
هیچی از مال و منال و زندگیه تو نمیخوام
فقط طلاقم بده راحت بشم از این جهنمی که توشم
الان زینب (دختره محمد و زهرا ) ۲۵ سالشه
همیشه مادرشو نفرین میکنه
میگه زهرا زندگیه منو و بابامو خراب کرد
میگه مامانم پای بند زندگیش نبود
الآنم رفته تو یه خونه تنها داره زندگی میکنه ولی روز به روز داره جوون تررو خوشگل تر میشه
چون بقول خودش تو فکرش داره با عشقش زندگی میکنه
🥲