ظهر مهمون داشتیم
ی خانواده پنج نفره ک ی پسر بزرگداشتن و دوتا دختر ک یکی از من بزرگتر بود یکی کوچیکتر
مادرشون ازیناس ک هی امر میکنه و خیلی رو اعصابه،اینا بیار اینو ببر چرا چاییت کمرنگه چرا غذا این مزس اینو بیار اونو ببر جای مبلاتونو عوض کن
من تو خونه دست تنهام
مامانم ک میشینه پیش مهمون
چای وپذیرایی و ظرف شستن با منه همشون
دختراشم ک اصلاااا ی تعارفی نمیکنن ک ما اومدیم همش نشستمی پاشیم ی تکونی بدیم خودمونو
خلاصه من همش تو اشپزخونه بودم کارارو میکردم
موقع نهار شد سفره رو اوردم بچینیم مامانم یکم کمک کرد اما موقع جمع کردن هیچکس از جاش بلند نشد اخرش بابام ب ابجیم گف ببر اینارو با خواهرت
ی چن تا بشقابو اورد و در رفت
رفتم ک ظرفارو بشورم دیگه حال نداشتماز دستام کار بکشم تمیزشون داشتم میکردم ک بزارم تو ماشین ظرفشویی دیدم خانومه اومد میگه قابلمه ها و قاشقا رو نزار تو ماشین(یچیزیم ادامش گف نفهمیدم)منم همیشه قابلمه و قاشقارو میزارم تو ماشین
بهش گفتم باشه
بعد این نرفت بیرون منم جلو روش اونارم تمیز کردم گذاشتم ماشین
انقددد بد نگام کرد منم ب رو خودمنیاوردم
بعد گف خدا ب داد شوهرت برسه با این لجبازیت مادرت باهات کنار میاد حالا اون مادرشوهر بدبختت چیکار کنه از دست لجبازیات حرف گوش کن باش من بزرگترم یچیزی میفهمم ک میگم
ادامشو الان میزارم