شاید میوه امید در دلش پوسیده بود.
اما هنوز مردم را به امید و ایمان دعوت می کرد.
خوب نمی شناختمش اما چشمانش عمق جهان درونش را نشان می داد گویا پر از رمز و راز بود.
غم در اوج شادی . نشاط در اوج رنج هایش
کاملا مانند جهان سومی ها صبور بود.
می شد ساعت ها بنشینی و با چشمانش به مکاشفه در او بپردازی.
او را به فنجانی قهوه در کنج خیال دعوت میکنم
شبیه ترین من در عین اینکه ندیدمش