مامانم زن داداشم بابام داداشم از بی کسی
برادر زن داداشم اومد خواستگاری واسم بعدش منم رفتم بهش گفتم که داداشت رو نمبخام از این حرفا
الان شش ماه گذشته رفته ب مامانم گفته دخترت منو تهدید کرده فلان بهمان به بابام فحش داده میخواستم برم ب پدرش بگم تو که از من کوچیکتری میخای منو بدی دست بابام که کتکم بزنه
اینا همش تقصیر مامانمه منو چه دفعه بخاطر حرف های چرتش کتک خوردم الان اینم یاد گرفته میرم ب بابات میگم من الان اینارو که گفتم هیچی نبود یعنی شاید یه روزی براتون همه زندگیمو تعریف کنم خیلی دلم گرفته کلی گریه کردم خدا ازش نگذره
بعدش گفته شوهرم نداشته برم ب باباش شکایتش بکنم
مامانمکه از خدا خواست هیچکس جز خدا نمیدونه من چه دلی بزرگ کردم فقط دعا کنید تو همین چند ماه هم تحمل کنم شما بودین چکار میکردبن؟