بیاید خاطره بازی خودم👇
یبار مامانم رفته بود با خالم شمال من بابام رفتیم خونه پدربزرگ پدریم عمم خیلی به دعانویس معتقده عصر داشتن خونه رو تمیز میکردن دعا هارو جمع کردن ریختن تو پلاستیک که بندازن دور عمم گفت دیگه حس بدی بهشون دارم بابام هم که اصلا به این چیزها اعتقاد نداره گفت بذارین تو اتاق مهمان ها( بابام تو اتاق مهمان خوابید من تو اتاق عمم اون موقع 16 سالم بود)
بعد نصفه شب بابام داد زد و با چشم های قرمز اومدن بیرو ن۳۰ دقه بعد آرام شد بعد گفت دعاها حس بدی دارن گذاشتیم تو حیاط صبح انداختیم تو ی رود که نزدیک اونجا بود بعد عمم خواست دوباره بره پیش دعانویس اما نبود همسایه ها گفتن نصفه شب از خونش صدا جیغ داد میومد صبح دیدن جسدش تو خونش هست که خودکشی کرده