این ماجرا برمیگرده به خیلی سالها پیش ..........
یه زن خیلی خوشگلی تو یکی از روستاهای هشترود با شوهرش زندگی میکرد
شوهرش کد خدا بود.........
این زن که پوست سفید و چشمای قشنگی داشت
مثل بقیه زنای ده زندگی میکرد
اما رفتاراش عجیب میشه.....
این زن شبها ساعت ۲ شب به سمت چشمه آب سرد میرفت
و اونجا دوش میگرفت بدون لباس.........
دهات شباش خیلی سرد و تاریک و بی صدا و ترسناک میشد
چون دهاتشون یه جای خلوت بود ......
مخصوصا آبشارش چون چشمه و آبشار دورتر بود و پر درخت بود و شبا تاریک تاریک میشد........