دلم میخواست همه خوش باشن
چرا فقط منم که تو یه خانواده محدود نه هیچ رفت و آمدی نه هیچ کار که بخوام انجام بدم, چرا من باید انقدر ندار باشم سال به سال هیچ جا نرم
حتی آدمی از من خوشش نیاد چرا من که انقدر خوندم این وضعیت انقدر بی محبتی دیدم که چیزی خوشحالم نکنه انقدر محدود و بی پول که حتی مرگ بیشتر دوست داره من بریدم الان نگو تو اینده فلان میشی هیچی نمیشه منی که هیچ محبتی ندیدم همیشه تا آخر عمر تو این حسرتم
اینا رو نوشتم که درد دل کنم و همش یه تیکه ساده بود من مشکلات و خواستم نمیگم حتی به خانواده چون اهمیتی نداره ,من خوب بودم اما دنیا با هم لج بود از همون بچگی که گریه پدرم به خاطر مواد دیدم , از همون زمان تا حالا که هر روز خونمون دعواست , از زمانی که چشمام پر اشک شد بدنم کبود بی پولی , مریضی و هزار درد دیگه
الان هم مثل همیشه چشمام اشکی