من و پسرعموم از بچگی باهم بزرگ شده بودیم و همسن هستیم و اون خیلی ادعای عاشقی می کرد نمیدونم حتی به خاطر من گریه کرد و خودشو زد به اب و اتیش و بالاخره دلم سوخت قبول کردم چون من از لحاظ فرهنگی و اجتماعی همه چی ار اون بالاترم و......وباهاش وارد رابطه شدم و خلاصه عاشقش شدم و همین چند روز پیش قرار بود که بیاد بریم بیرون و منم دانشگاه داشتم کلی هم برای خودش و خانواده اش خرید کرده بودم گفت اره احتمالا بیام منم خوشحال بودم بعد دیدم تا ساعت ۳ نیومد دوستم گفت بریم بیرون رفتیم و وقتی داشتم بر می گشتم زنگ زد فکر کردم می خواد سوپرایزم کنه گفت سلام چیکار می کنی منم گفتم ممنون گفت کجایی گفتم با دوستم اومدم بیرون گفت چی بدون اجازه من منم از قبل ازش عصبی بودم و ناراحت گفتم به تو ربطی نداره حالا کات کرده رفته بهش سه روز پیش پیام دادم گفت چیه چی می خوای به خدا خیلی قلبم گرفت 😭😭😭دلم برای خودم سوخت من چقدر دلم برای این آدم می سوخت اونجوری که ادعای عاشقی می کرد من باور کرده بودم نمیدونم چجوری حالم رو خوب کنم دلم براش تنگ شده ولی نمیدونم ....ی حس خیلی بدی دارم به نظرتون دیگه پیام نمیده آخه دو هفته شد؟؟؟