بعد سقط هورمون هام بهم ریخته و افسردگی گرفتم و متاسفانه فهمیدم شوهرم هم تحت فشار مشکلات مالی عه بخاطر تعمیرات خونه ای که خریدیم
دیروز کنترل رفتارم از دستم خارج شد ، حال روحبم خیلی بده خیلی گاهی دست خودم نیست، سه چهار ساعت بی دلیل با شوهرم بحث کردم و عصبانی اش کردم
بعدم داشت منو می آورد خونه پدر و مادرم که بگه خسته شده از رفتارم منم یه لحظه تحت فشار بودم چون بخشی از مشکلات روحیم بخاطر پدر و مادرمه، در ماشین و باز کردم که خودمو پرت کنم پایین اونم محکم دستمو کشید و خوابوند درگوشم که احمق شدی .....
خلاصه اومدم خونه با حال بد، به مادرم گفت دیگه خسته شدم نمی خوامش و ...
ساعت ۹ شب زنگ زد به مادرم حال مو پرسید که چطوره و چیکار میکنه ....
همه چی خیلی پیچیده شده نمیدونم چیکار کنم چه راه حلی بگیرم به شوهرم پیام بدم یا نه ؟