سه سال پیش برادر اخریم که عزیزترین آدم زندگیمه و تنها آدمیه که وجود من واسش مهمه،روز تولدم بهم یه کارت هدیه ۵۰۰ هزار تومنی داد
دبیرستانی بودم سنمم کم بود خیلی خوشحال بودم که باهاش چیکار کنم
پدرم وضع مالی خیلی خوبی داشت اما بشدت خسیس ، منم که دختر بودم یه قرون واسم خرج نمیکرد نهایتا سالی یه مانتو شلوار و دوسالی یه کفش
اونموقع یادمه برای آزمون هام ساعت میخواستم یبار که بیرون بودیم به بابام گفتم میشه بریم واسه من یه ساعت بخری
شروع کرد داد و هوار که تو ساعت میخوای چیکار،دیگه کی بهت یاد داده کی بهت گفته
همونجا شروع کردم آروم گریه کردن و یادم اومد کارت هدیه همراهمه گفتم نمیخوام تو بخری پولشو خودم میدم
اینو که گفتم دیدم رفت سمت مغازه اما بازم غر میزد و تا همونجا من گریه میکردم
همون اولین مغازه یه ساعت خوشگلو دیدم که چشممو بشدت گرفت اما بازم بابام میگفت به تو ساعت داشتن نیومده
سال ۹۹ قیمتش بود ۶۵۰ هزار تومن که اونموقع برای یه ساعت قیمت تقریبا گرونی حساب میشد چون برند هم بود
نگاه ته کیفم کردم دیدم ۱۵۰ هزار تومن پول نقد دارم که مادربزرگم هرماه بهم پول تو جیبی میداد ، اونام همراهم بودن
گلم از گل شکفت و گفتم آقا همینو بدید
شاید باورتون نشه اما بابام با ۵۰ سال سن جلوی فروشنده حتی یه تعارف نکرد که حساب کنه درحالیکه میلیون ها تو حسابش بود
عاشق ساعته بودم چون یادگاری داداشم میدونستمش و همیشه ازش تشکر میکردم
سه سال تمام دستم بود اما بجز ماه آخر نه باتریش یبار خراب شد نه بندش پاره ، بعدش دیگه باتریش از کار افتاد بندشم پوسیده شده بود
چندساله پشت کنکورم و اجازه بیرون رفتن از خونه رو ندارم
به بابام گفتم میشه ببری بند و باتری اشو عوض کنی چون بخاطر ازمونام واقعا نیازش دارم
خلاصه بعد شش ماه غر زدن بردش تعمیر
الان که اوردش اصلا باورم نشد ساعت خودمه ، چون بندش یه بند زشت بود که اصلا مال مدل ساعت من نیست چون اون چفت میشد، اصلا اندازه ساعتم نیست هم بزرگه هم قرینه نیست هم جنس پلاستیکی افتضاح
رفته یه بند خداشاهده نهایتا پنجاه تومنی گفته بندازن روی ساعت به اون گرونی
میدونم بعدا میتونم عوضش کنم اما ده دقیقه فقط گریه کردم چون ساعتم برام خیلی باارزش و یادگاری بود، دلم خیلی گرفته که چرا پدر من اینطور با من تا میکنه که از قصد ناراحتم کنه