تاریکی چیز عجیبیه
اولش که تو دلش فرو میری
ضربان قلبت اوج میگیره،یهو یه ترسی تموم وجودتو میگیره و انگار قلب میخواد سینتو بشکافه و از حرکت وایسته
اما وقتی به هر دری میزنی از خلاصی و هیچ راهی پیدا نمیکنی
همونجا با هزارتا دلهره از دیوار سر میخوری و میشینی یه گوشه و زانوهای لرزونتو بغل میگیری
همونجا کم کم چشمت عادت میکنه به اون تاریکی و میتونی دور و اطرافتو حتی اگه واضح نیست ببینی اونجا ست که ادمی عادت میکنه
اونجاست که خو میگیره
اونجاست که میفهمه ادم اگه پیش بیاد با هر شرایطی خودشو وفق میده
ژین آ