دیروز راجع بهش تایپیک زدم اونده بود خونه برادرشوهرم بعد نیومد خونه ی ما اونوقت شوهرم بردش دکتر تا ساعت سه نصف شب ام ار ای انجام داد. بعد شب اوند خونمون. برادرشوهرم اصلا دکتر نبردش با این که از اول اومد خونه ی اون. حالا صبح زود بیدار شد مغز سرمو خورد همش میگه دخترم( جاریم که طبقه ی پایینه و با من مشکل داره خودشم میدونه که ما با هم خوب نیستیم )
دخترم گناه داره اذیت میشه با بچه ها و سر سفره شوهرش بلندش میکنه برا یه چیزی که بیاره .میگه شما نمیدونید روزی ده بار زنگ میزنه به زنم. پسرم باید بیشتر هواشو داشته باشه. الانم بلند شده رفته خونشون
اون وقت میاد به من میگه دیگه وقتی بیام این شهر فقط خونه یکی از پسرام میرم هرکی هم خواست بیاد اونجا
خیلی جالبه دورزه شوهرم اونو میبره و میاره وظیفشه ولی اون پسرش حتی تعارفش هم نکرد بعد واسه من ابرو بالا میندازه