من سر عقدم مهریه مو خونواده شوهرم خیلی چونه زدن خیلی شوهرم هم قبل عقد ب شوخی نهایت عددی ک بهم گفت بیست تا بود من قهر کردم باهاش اما گف شوخیه و فلان بعد ازدواجم کم نزاشت اصلا تو خرج
الان مامانم و بابام علاوه بر مقداری جهاز کل وامو دادن به ما تمام قسط هاشم دارن میدم ک خونه بخریم وام ازدواج و خونواده من کمک کردم بگیریم ب بانک سفارش کردن من نبودم اک اصرار من نبود اگر نمیگشتم تو سایتها مطمینم شوهرم انقد جدی نمیرفت پی خونه خیلی تلاش کردم امشب خیلی مهربون بهش گفتم حالا ک من آنقدر زحمت کشیدم واسه هرید خونه بابام هم پول داده سهم من هر چی هسا اسممنم بیاد تو قولنامه همش طفره رف گف بزار بخریم بعد گفتم من ک نگفتم الان بزن میگم هر وقت رفتیم قولنامه میگه بزار بخریم چند روز بعد باهم میرم گفتم چرا تو محضر نه؟؟
بعدم گفتم ب من شک داری؟ حداقل واس دل منم شده میگفتی باشه الکی من ففطسهم خودمو خواستم گفت پولتو میدم منت نزار سرم خیلی دلم شکست وظیفه خونواده اونه پول بدن نه من الآنم من بعد چند ساعت گریه بیدار اون یه ذره گریه کرد تخت خوابیده تختتتدد چندبار پاشد دید بیدارم انگار نه انگارمتنفر شدم ازش کاش ازدواج نمیکردم
حس میکنم سر مهریه هم از قصد عددو کم گفت و مث خونوادشم رفتار کردحس میکنم همه دوست دارماش دروغه و حرف پول میاد عشقش میره کنار
چیکار کنم پولو بگیرم ازش؟؟