و نگران بودند از تاریکی که قرار است کل شهر را فرابگیرد...
همه جا مردم مشغول حرف زدن از شب های بی روشنایی که مجبور به تحمل کردن بودند بود...عده ای به دنبال راه حل و چاره بودند اما چاره ای پیدا نمیکردند ....
سر انجام مردم پس از بحث های مکرر تصمیم گرفتند به سراغ قوی ازین مرد شهر بروند و از او خواستار چاره شدند...
مرد که اسمش آریا بود تصمیم به حل این مشکل گرف...
فردای آن روز به سراغ کوه بلندی که در شهر بود رفت...مسیر سخت را پشت سر گذاشت و با اژدهایی که در کوه ساکن بود به مبارزه پرداخت و اژدها را شکست داد..سپس گوی بلورین را از نوک کوهیی که اژدها در آن بود برداشت..و به همراه خود به شهر آورد...
تاریکی فرارسید و گوی بلورین با درخشش خود مردم شهر را تاریکی نجات داد و همه جا دوباره روشن شد...مردم هم به همراه آریا به جشن پرداختند...
(مختصر نوشتم..ریا نباشه قبلا هم نویسنده بودم)