به خودم می گفتم دیگه به کسی دل نبند ولی آخرش نشد افتادم تو تله خودم و افکارم و روزگارم.عقل از سرم پرید نتیجش شد نیش و کنایه شنیدن .چرا من اینقدر احمقم.خراب کردم خراب.....هیشکی هم نیست منو بفهمه.هر چی خداخدا کردم اخرش شد این.خدایا چرا من گیر امثال خ.ی می افتم یه حقه باز بی آبرو که راحت آبرو دیگرانو میبره و دلشونو می شکنه.من که سعی کردم همیشه آبروی کسی رو نبرم و دلشو نشکنم چرا قانون سوم نیوتن به جاهای خوب واسه من جواب نمیده ولی هرچی بد سرم میاد باید فکرکنم حتما جایی کار بدی کردم که نتیجش شده این.چرا دلم عقلمو ضایع می کنه.....