من الان دوماهه اومدم سر زندگیم با هیچکس رفت و امد نداریم سر یه قضیه ام با خانوادم قطع ارتباطم ینی نمیرم خونشون فقط مامانم و داداشم میان
خونه مادرشوهرم توی کوچه ی ماست چندتا خونه اونطرف تر،شوهرم قبلنا میگف من هر روز میرم ،باهاش کلی حرف زدم تا الان دو روز در میون با هم میریم هر چند بدون من اصلا اب هم نمیخوره اونجا
خانواده شوهرم چون عروساشون باهاشون همششش رفت و امد دارن واسه همین برای شوهرمم اینجور جا افتاده بود ک دیگ الان این اخلاقو از سرش انداختم
مادرشوهرم خیلی خیلی مهربونه خیلی در حدی که پریود میشدم درد میکشیدم واسم گریه میکرد ،برادر شوهرمم خیلی خیلی مهربونه،خواهرشوهر ندارم پدرشوهرمم مرده
کاری ندارم با اینا
ولی کلا دوس ندارم اونجا برم نمیدونم چرا از مادرشوهرم حس خوبی نمیگیرم
مدام فکرم ذهنم درگیره که نکنه شوهرم مادرشو بیشتر دوس داره
بارها بهش گفتم اونم قسم میخورد که بخدا تورو از همه بیشتر دوس دارم اینقد ک به تو وابستم به کسی نیستم بدون تو یه ناهار از گلوم نمیره پایین،اولویتم تویی،بارها بهم گفت ،ولی توی کت من نمیره چرا😢😢😢😢😢