2777
2789
عنوان

پایانی دیگر برای داستان آوار

47 بازدید | 1 پست




مامان جان با عروسکاتون بازی کنید اونم بی صدا    بابا خوابه  

من زود میرم و برمیگردم  میخوام لباسای خوشگلتون از خیاطی بگیرم


دخترها با ذوق  لباس های خوشگل چشمی گفتند و مشغول بازی بی صداشون شدند


در راه برگشت مادر با تصور دخترهایش در لباس هایی که برایشان دوخته بود  لبخندی زد و قدم هایش را سریعتر کرد


عصر پاییزی سردی بود  برگهای درختان عجیب زیبا بودند

زن‌کمی مکث کرد نگاهی به درختان پارک انداخت   مات این همه رنگ شده بود


:قربونت برم خدا چه هنرمندی


نگاهی به بالا و پایین   خیابان انداخت

همین که خواست عبور کند زمین زیر پایش لرزید

سعی کرد تعادل خودش را حفظ کند ولی زمین مانند گهواره ی کودک بیقراری از حرکت باز نایستاد  و همچنان میلرزید


روی زمین نشست نگاهش روی ساختمانی در ان سوی خیابان خشک شد

ساختمان ترک برداشت  شیشه ی پنجره ها  یکی یکی میشکست  و بر روی زمین میریخت  ناگهان ساختمان با صدایی مهیب فرو ریخت

ساختمانها یکی یکی به تلی از آوار تبدیل میشدند

صدای جیغ وفریاد با صدای ریزش ساختمانها در هم آمیخته بود   عده ای از مردم هراسان و بدون هدف  به این طرف و آن طرف میدویدند


گرد و خاک فضا را پر کرد  چشم چشم را نمیدید  چن دقیقه ای گذشت زن از حالت گیجی در آمد  روی پاهایش ایستاد راه گلویش  خشک شده بود  چند لحظه این طرف و ان طرف را نگاه کرد تا مسیر را تشخیص دهد  و بعد با سرعت به طرف خانه  دوید

وقتی به خانه رسید  با کوهی از آوار روبه رو شد  پاهایش سست شد و همانجا  روی زمین نشست  حتی نمیتوانست فریاد بزند   تمام امیدش زیر خروارها خاک مدفون شده بود  

وقتی گروه آوار برداری رسید

هنوز لباسهای بچه هایش در دستش بود

و مبهوت به خانه ی ویرانش نگاه میکرد

نه حرفی میزد و نه اشکی میریخت


حتی وقتی اجساد را از زیر آوار بیرون آوردند  باز هم زن هیچ حرکتی نکرد

فقط با چشمانی از حدقه بیرون  زده

نگاه میکرد  


دو  روز گذشت  زن همچنان بر آوار خانه اش نشسته بود  و تقلای همسایگانی که جان سالم به در برده بودند را نظاره میکرد

چندبطری آب و ظرف غذای دست نخورده در کنارش روی خاکها  قرار داشت


صدای گریه نوزادی  نگاهش را بر روی مرد همسایه  میخکوب کرد

مرد هر چه تلاش میکرد  گریه نوزاد بیشتر و بیشتر میشد   نوزاد را بغل کرده بود و تکان میداد    گاهی روی شانه اش قرارش میداد و با دست به پشتش میزد

راه میرفت و نوزاد را در دستانش مثل گهواره تکان میداد  هر چه میکرد بیفایده بود

گویی نوزاد بوی بدن مادرش را میخواست  به شدت خودش را پیچ و تاب میداد و جیغ میکشید

زن بدون اراده به سوی مرد رفت دستهایش را باز کرد

مرد نوزاد را در دستهای زن گذاشت


قلبش فشرده شد    

اشکی از گوشه ی چشمش جوشید و روی صورت نوزاد افتاد  


زندگی جوانه میزند در دل سنگ

آنگاه که اشک میچکد از یک دل تنگ

آدم ها آمده اند که روزی بروند پس خاطره خوبی از خودت به جا بگذار
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792