فردا صبح منزل ماس نشد ما ی حرکتی بزنیم این بیخبر باشه! از وقتی عروسش شدم میخاد طلاق بگیره همیسه ام ب بهونه ی طلاق میره مسافرت و تفریح اخرشم خوشحال برمیگرده خونش فقط با اعصاب ما بازی میکنه! هرسال دم عید قبل خونه تکونی ی داستان طلاقشو شروع میکنه! مادر ناطنی شوهرمه! و هیچکسم براش مهم نیستا ولی دیپه تو ۷۰ سالگی خدایی طلاق یکم چیزه! بعدش همیسه ام با ی طلایی چیزی خر میسه میره خونش خیلی برلم عجیبه! چون من اعصاب ندارم باز و این هر سری مارو میحاد وارد دعواشون کنه من میرم خونخ ی مادرم اون بیاد اینجا راحت باشه فقط فردا نهارو شامشون رو باید بزارم ک شوهرم داغ کنه
قرمه سبزی و مرغ دارم مبپزم خوبه دیگه؟ ی غذای دیگه ام بگید ک بشه نگه داشتش تو یخچال