من عروس کوچیک خانواده ام،یه خواهرشوهر سن بالا دارم که مجرده پدر و مادرش فوت شدن،تنها زندگی میکنه ولی خونش دور نیست همسایمونه،خونه هیچکدوم از برادراش نمیره فقط میاد خونه ما بخدا نمیخوام دروغ بگم خیلی احترامشو دارم هر غذایی برا خودمون درست میکنم به اونم میدیم شبا هم میگه میترسم تنهام میاد خونه ما،بگذریم امروز کلی حرف بار من کرد که چرا میری خونه بابات،با بچه هات چرا جلو من تند حرف میزنی ... خلاصه هرچی دلش خواست گفت بعد قهر کرد رفت خونه خواهرش الان عذاب وجدان دارم میترسم آهش دامنمو بگیره،نمیدونم چکارکنم
خب بچه خودته هر طور دوس داشته باشی باهاش رفتار میکنی از اول باید کاری میکردی ک حد و مرز خودشو بدونه& ...
آره خودمم همین فکر میکنم ولی باز دلم براش میسوزه امشب چندبار خواستم برم دنبالش بیارمش باز دیدم اینجوری فایده نداره واقعا آرامش خودمو تا حالا خیلی فدای آرامش اون کردم،روم نشد بهش بگم یه مدت هم برو خونه بقیه برادرات به هرحال اونا هم وظیفه ای دارن همش نمیشه خونه من باشه پنج تا داداش داره
به نظرم اشتباه از اون خانم هست که شرایط زندگیش رو نپذیرفته.زن گنده تنها بودن که ترس نداره در قفل کن بگیر بخواب بهتره که آواره خونه برادر و خواهراش باشه.شمام دیگه کاریش نداشته باش خودش برمی گرده