2777
2789
عنوان

داستانم

66 بازدید | 0 پست

خدایا چرا میگن وقتی دو نفر همو دوست داشته باشن مطمئنا میرسن بهم پس چرا ما نرسیدیم .چرا من سهم دیگه ای شدم ما که واقعا همو دوست داشتیم چرا به دلامون نگاه نکردی خدا مگه من چیکار کرده بودم که داری امتحان می‌کنی منو خدایا دیگه بغض داره خفم می‌کنه دیگه نمی‌خوام زندگی کنم .کاش تا فردا بمیرم سلام خانوما هرکس حوصلش نمی‌کشه نخونه .قضاوت و مسخره کردن هم ممنوع

من کلاس یازدهم بودم با ی نفر همسن خودم دوست شدم اون چون نیمه دوم بود دهم میخوند آخرای دهم بود. من خیلی دوسش داشتم اونم منو خیلی دوست داشت باهم بیرون هم می‌رفتیم.خانوادش در جریان بودن به گفته خودش ‌. ما ده ماه بود که میحرفیدیم اصلا نه تا اون ده ماه نه کات کرده بودیم نه بحث داشتیم هیچی ...20بهمن بود ماهگردمون بود برام کادو گرفت هم برا ولنتاین هم برا ماهگردمون .منم 24ولنتاین رفتم براش کادو بگیرم موقع برگشتمون ی نفر زنگ زد از فامیلامون که خونه هستین میایم خونتون انتظار نداشتیم اون موقع زنگ بزنن.بعد که اومدیم خونمون اونا هم اومدن خونمون بعد چند دقیقه گفتن برای خاستگاری اومدیم .بعد اینکه اینا رفتن .مامانم گفت که از همه لحاض اوکی هست الان نظر خودت مهمه بابام مامانم راضی بودن بعد انگار یکی دهنمو بسته بود نتونستم چیزی بگم منم قبول کردم .فرداش به رلم پیام دادم که من دارم ازدواج میکنم اونم بدون چرا و چون گفت انشالله بدبخت بشی .تو زندگیت هیچ وقت خوشبخت نباشی .اصلا هیچی نگفت بعد چند روز خاستگارم بهم پیام داد .حرف زدیم بعد چند روز من گفتم که تو سن سالته گفت 29منم گفتم جدی گف آره من اصلا فک نمی‌کردم29سالش باشه.میگفتم شاید 23ساله باشه .من دیگه گفتم نه فاصله سنیمون خیلی زیاده نمیتونم من بعد باهاش کات کردم .نگو اینم رفته به خانوادش گفته دیگه ما تموم کردیم .فرداش دیدم خانوادش اومدن خودش نیومده بود.به من گفتن چرا تموم کردی بخاطر ی فاصله سنی من کلا بازم انگار دهنمو بستن چیزی نتونستم بگم .گفتن اگه میخوای برگردی اگه نظرت بازم عوض شد پیام بده بهش .منم گفتم باشه بعد اونا که رفتن خانوادم گفتن باید بهش پیام بدی باید قبول کنی چون حرف زدی آبرومون می‌ره .از ی طرف هم عذاب وجدان رل قبلیم نمیزاشت درست تصمیم بگیرم .بعد من به اجبار خانوادم قبول کردم ازدواج کردم .اما بازم دلم پیش رلم هست حس میکنم بهش خیانت کردم ولی از ی طرفی هم میگم دوسم نداشت اگه داشت .هرطور شده بود میومد جلو باخانوادم حرف میزدن

حرف آخرم اینه که واسه کسی که دوسش داری بجنگ زود تصمیم نگیر .یکطرفه تصمیم نگیر .چون حسرت عشق ی عمر تو دلت میمونه ‌.خیلی سخته خیلی خیلی

فقط اینو میتونم بگم که قسمت واقعا راسته .قرار بود 27خرداد عروسیم باشه اونم مادربزرگم فوت کرد موند بعدش تیر ماه عروسیمردیم

دعا کنین خوشبخت بشم نمی‌دونم راهی رو که انتخاب کردم درسته یا نه ولی...نزاشتن بهم برسیم

نزاشتن ..حسرت روزایی که باهم حرف می‌زدیم .باهم می‌خندیدیم.حتی تو ده ماه ی بار هم بحثمون نشد داره دیوونم می‌کنه .چرا جدامون کردن چه کردن که منو تو ما نشدیم .چیا کردن که منو تو رو از هم جدا کردن .چرا باید شب با روی خوش حرف زده باشیم فرداش من بیام به تو بگم من می‌خوام ازدواج کنم .چرا هیچ کاری نکردی چرا دورغ گفتی چرا گفتی درسته سنمون کمه ولی نمیزارم سهم کسی دیگه ای باشی .حتی اگه خودت هم قبول کنی پس چرا نزاشتی چرا هیچ کاری نداری الان داریم تو حسرت هم میسوزیم وقتی به چشمای هم نگاه میکنیم عشق از چشامون می‌باره .ولی من دیگه ازدواج کردم من دیگه سهم کسی دیگه ای شدم چاره ای ندارم جز اینکه بمیرم ی هفته دیگه عروسیم هست حسی ندارم حس عروس شدن ندارم عقد کردم نامزد شدم اما از نامزدی هیچی نفهمیدم .فکر طلاق رو نمیتونم بکنم چون نمیشه خانوادم میکشن ..

.و اینم بگم چند باری هم با رل سابقم حرف زدم میدونم خیانت ولی نمیتونم نمیدونم چیکار کنم

برای عشقتون بجنگین عاشقی کنین .حسرتش داره دیوونم می‌کنه خدایا😭😭برای آرامش قلبم دعا کنین برای خوشبختیم دعا کنین.

دعا کنین عشقم به همسرم بیشتر بشه چون اون خیلی دوسم داره .هرچی بگم اونو برام انجام میده

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز