۱۵ سالم بود وقتی ک ن عقل درستی برای فک کردن داشتم ن هیچی ب اصرار خانواده م با این اشغال عوضی ازدواج کردم زندگیمو نابود کردم الان ۲۲ سالمه اما از ی پیر ۶۰ساله خسته ترم ... وقتی میبینم همسن و سالام ب چ جاهایی رسیدن حالم از خودم بهم میخوره ن گزاشتن درسی بخونم ن هیچی بااینکه استعدادشم داشتم زندگیمو نابود کردن... حالم از همشون بهم میخوره اگه ی روز بمیرم مقصر مردنم اونان اونان ک منو کشتن...کارم شده شب تاصب سرو کله زدن با ی شوهر اشغال و دوتا بچه بدون هیچ هدفی هیچ خوشگذرونی هیچ تفریحی .... همه از بیرون زندگیم حسرتمو میخورن فک میکنن خیلی خوشبختم چون فقط شوهرم پولداره همین
عزیزم ناراحت شدم اینکه بچه دارید موضوع رو یکم مشکل کرده البته اگر توی زندگی تون ...
زندگییمون داغونه دداغون ولی اگه طلاق بگیرم بچه هانو نمیده بهم منم بدون اونا نمیتونم در حدیم ک باخودم فک میکنم بمیرم بهتره چون اینجوری دیگه تو این دنیا نیستم ک کنارشون نباشم